تبليغاتX
محاکمه

 

دود غلیظ سیگار فضای اتاق را پر کرده بود؛ با حالتی جدی و هراسی درونی ـ که تازه نبود ـ به فاصله یک قدم از میز بزرگی که روی آن یک تلفن، چند تكه كاغذ نا منظم، يك پرچم سه رنگ و يك اسلحه كمري قرار داشت، ايستاده بود؛ پشت میز، فرمانده با لباس اتو کشیده‌ي نظامی ـ که مدال‌ها و ستارههای زیادی در شانه و سینهاش چشمک میزدند ـ نشسته بود و بدون آنکه توجهی به او داشته باشد، روزنامهای را که در دستش قرار داشت مقابل صورتش گرفته بود و این، او را از دیدن چهره ی فرمانده باز میداشت؛ ولی چهره ی او همیشه در نظرش مجسم بود، صورتی گوشت آلود و از ته تراشیده با ابروانی کشیده و بینی پیازی شکل و چشم هایی که او هرگز ندیده بود! چرا که همیشه عینک سیاهی آنها را می پوشاند.

دود سیگار همچنان غلیظ و یکدست از پشت روزنامه خارج میشد و به تنگی فضای اتاق می افزود، انگار که این دود از حوادث روزنامه بلند شده بود! شاید هم کسی را در روزنامه می سوزاندند!

نیم نگاهی به ساعت بالای سر فرمانده انداخت درست از 34 دقیقه ی پیش در اتاق، منتظر فرمانده بود!

                                                                                   


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 84/09/29 و ساعت |

 

 سلام را که گفت صدایش می­لرزید ، من هم لرزیدم ، گفت : می­خواهم   ببینمت. گفتم : این وقت شب ، گفت: اگه می­شه . گفتم ؛ خیلی ضروریه. گفت ؛ نه نه، بمونه واسه فردا، گفتم : اگه ضروریه بیام ، راستش فکر کردم خبری شده !

گوشی را که گذاشتم ، دلم شور می­زد ، بلند شدم تا دم در رفتم و برگشتم ، نه پای رفتن داشتم و نه می­توانستم منتظر بمانم ؛

موسیقی که گوش می­دادم کمی آرام بودم ولی ذهنم، همچنان می­کاوید، چرا نمی­دانم !! در که زده شد نگاه‌هایم به سمت در اتاق برگشت و وقتی او را دیدم که در چارچوب در قاب شده همه­ی وجودم دلتنگی­های این یک ماه را فریاد زد ـ ولی حسن توی اتاق بود ـ روبوسی من با او خیلی رسمی شد.

نشست . چشم‌هایش خبری داشت و من ذهنم همچنان می­کاوید. از مرگ سخن گفت، و گفت، ای کاش ...

من می­خواستم در آغوشش بگیرم و بعد آنقدر بفشارمش تا این یک ماه دوری را ، جایی در وجودش دفن کنم !

بلند شد که برود ، گفتم من هم می­آیم ، در اتاق را که بستم به چشم هایش نگاه کردم ، برق همیشگی را نداشت . ذهنم همچنان می­کاوید!

در آغوشش گرفتن و باران شور اشک سخت بارید. انگار کردم برادرم را در آغوش گرفته­ام شاید چیزی فراتر از آن . فکر می­کردم ؛ به یک درخت ، به یک درخت بزرگ ، به یک مرد تکیه داده­ام ، مردی که زن دارد.

***

وقتی در آغوشم گرفت، احساس کردم غسل نکرده دارم نماز می­خوانم ، اشک‌هایش صورتم را خیس کرد ، محکم فشردمش ولی باز هم حس اینکه من نباید به او دست بزنم ، آزارم می­داد. گفتم : صداقتت ، نه گفتم دارم زجر می­کشم به خاطر صداقتت ، مثل همیشه فقط گوش می­داد ، انگار که یک مرد حرف می­زند ، مردی که زن دارد ولی من که زن نداشتم ، همین آزارم می­داد.

او فکر می­کرد ، نه ، من گفته بودم ، زن دارم .

گفتم : قصه­ی زندگی می­خواهی گوش کنی ؟!

گفت : قصه­ی زندگی دراز است.

گفتم : حتا اگر بگویم که من هیچوقت ازدواج نکرده­ام.

باورش نشد . ولی من باورم می­شد . دماغم دراز شده بود و شاخ‌هایم را حس می­کردم.

تلخ­ترین لبخندی را که بشر تا به حال زده ، چون غبار در چشم­هایش نشست و من نمی­دانم چرا خنده­ام گرفت! سرم که برگشت ، نقابم را درست کردم.

 داشت فکر می­کرد، حرف نمی­زد، نه، از آب می­گفت و از کف دست.

و من به این فکر می­کردم که او مرا نامرد می­داند. ولی من مرد بودم فقط زن نداشتم؛ همین.

***

صدای کف محکمی شنیده شد، یک نفر داشت به شدت دست می­زد همینکه برگشتم ببینمش، کسی نخ­ها را ول کرد و دو عروسک سیاه و سفید روی سن افتادند.

و بعد پرده­ها آرام کشیده شد.

                                                              فروردین ـ84                                                                                   

+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 84/09/29 و ساعت |

 

     

 

             صدای کشیده­ای شنیده شد و بعد صورتش سوخت ! دستش را روی گونه­اش گذاشت ، هاج و واج به اطراف نگاه می­کرد ! فقط او بود و مادرش .

یقین کرد که مادرش این سیلی را به او زده ، مادری که آنقدر دوستش داشت! بی­آنکه چیزی بگوید به سمت اتاقش دوید ! در را به روی خودش بست و پشت در که افتاد بغضش ترکید. آنقدر گریه کرد تا اشک‌هایش تمام شد !

بلند شد ، برای یک لحظه فراموشش شده بود که بخاطر چه چیزی گریه می­کند !

به سراغ کمد رفت ، صندوقچه­ی عروسک‌های کودکیش را برداشت ، عروسک‌ها را زمین ریخت ، سپس جلوی آینه آمد ، دستش را درون آینه برد ، احساسش را کند و به زور درون صندوقچه کرد و در آن را قفل زد ، و رفت ، رفت تا آن را در غار تاریک گوشه­ی جنگل چال کند !

همین که می­خواست از غار بیرون بیاید پایش به سنگی گیر کرد و زمین خورد ولی دردی حس نکرد. با خودش فکر کرد که چه زندگی خوبی ! و به خانه برگشت.

وارد خانه که شد ، سکوت داد می­کشید. با نگاه‌هایش ، مادر را جستجو می­کرد، وارد اتاق مادر شد ، او را دید که روی زمین افتاده ، با خونسردی چندش­آوری گوشش را روی سینه­ی مادر گذاشت هنوز کار می­کرد ! اما نه مثل ساعت ! خواست او را بلند کند اما چیزی مانع­اش می­شد ! به هر زحمتی بود مادر را بالای تخت خواب کشاند ، کمی بعد مادر چشم­هایش را به آرامی گشود و با صدای دردآلودی گفت : مرا ببخش، دخترم!

هیچ نگفت ! نمی­دانست چرا این گونه شده ؟! خواست گریه کند ولی نتوانست ! شاید...

بلند شد و به سرعت به سمت جنگل دوید. وارد غار که شد منظره­ی شگفتی دید !

تمام فضای غار پر بود از گل­های سرخی ، که هریک به بزرگی یک کف دست بود !

به سرعت زمین را کند و صندوقچه را بیرون آورد اما صندوقچه خالی بود !

بلند شد ، چند قدم برنداشته بود که برگشت؛ یک گل سرخ بزرگ کند و به سرعت به سمت خانه دوید .

خیلی زود به خانه رسید. می­خواست گل را به مادر بدهد! اما پارچه­ی سفیدی که مادر را آسمانی کرده بود بین او و گل سرخ ـ که دیگر پژمرده شده بود ـ فاصله می­انداخت .

                                                                   مهدی جلیل زاده

                                                                        « تیر 1383»             

+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 84/09/29 و ساعت |

    

     

 

 

 

 

 

                                           

                                               

                                                                  

                                                                                 

                                                                         

      

 

 در با صدای آزار دهنده ای باز شد و مردی که پالتوی تیره رنگی به تن داشت ، وارد خانه شد ، انگار در سرمای بیرون یخ زده بود ؛ معلوم نشد که چقدر جلوی در بیحرکت ماند .

هنوز هم می­لرزید ، گویی خانه سردتر از بیرون بود؛ با سستی وصف ناپذیری پالتویش را درآورد ، به آشپزخانه رفت ، لیوانی را برداشت و از آب پر کرد ، لیوان به یکباره از دستش افتاد و خرد شد ! خرد شدن لیوان هیچ تغییری در حالات او ایجاد نکرد ، خم شد ، تکه­های شیشه را برداشت و در سطل زباله انداخت، بی آنکه آب بخورد به اتاق رفت و پشت میز تحریر نشست.

روی میز، یک خودکار قدیمی به چشم می­خورد و یک تکه کاغذ، كاغذ به قدری کهنه به نظر می­رسید که این وهم را در انسان ایجاد می­کرد که با گذاشتن قلم بر روی آن، از هم خواهد پاشید؛ کاغذ سپید بود و روی آن چیزی نوشته نشده بود، ولی نه، کاغذ سفید سفید هم نبود، در قسمت بالایی آن نقطه­ای وجود داشت، چنین به نظر می­رسید که سالها پیش، شخصی خواسته چیزی روی آن بنویسد ولی منصرف شده، شاید هم ...

مرد با همان سردی و در حالی که دستانش به شدت می­لرزید قلم را برداشت، خواست چیزی بنویسد ولی منصرف شد، دستان لرزانش را به موهای فر سفیدش- که لابه­لای آنها موهای سیاهی هم به چشم می­خوردـ کشید؛

دوباره سردش شده بود، برای یک لحظه احساس کرد که همه­ی وجودش لرزید، به نظرش رسید که سرما او را خواهد کشت، هر چند همیشه، حتا در روزهای داغ تابستان، آن سرما در خانه­اش بود ولی اینبار سرما به مغز استخوانش می­رسید، بلند شد و آرام به طرف تخت خوابش ـ که گوشه­ی اتاق بود ـ رفت؛ روی آن پتویی به طرز نامرتبی افتاده بود.

پتو را برداشت و به دور خودش پیچید و خواست به طرف میزش برگردد، ناگهان نگاهش به آینه­ی غبار­آلودی ـ که به دیوار آویزان بود ـ دوخته شد. سعی کرد مثل همیشه بی­تفاوت و بدون آنکه نگاهی به آینه بیاندازد از جلوی آن رد شود؛ اما نتوانست!

کنجکاوی کودکانه­ای او را به طرف آینه کشاند با دستش آینه را پاک کرد سپس چشم­هایش را که بسته بود به آرامی گشود، چند دقیقه به تصویر تکیده و چشمان خسته­اش که به شدت گود رفته بودند، نگاه کرد؛ این بار نیز هیچ تغییری در چهره­اش رخ نداد؛ فقط برای اولین بار در تمام طول این سال­ها، آهی کشید! برگشت، پشت میز نشست و دوباره قلم را به دست گرفت، خواست چیزی بنویسد ولی به یکباره گرمش شد!

فکر کرد، شاید، این شدت سرماست که او را به اشتباه انداخته؛ خودش را به درون پتو فرو کرد. اما نه! واقعاً گرمش شده بود، پتو را رها کرد، پتو زیر پایه­های صندلی افتاد، ولی قلم همچنان در دستش بود.

به سرعت و با ولع خاصی چیز کوتاهی ­نوشت! کاغذ را برگرداند و قلم را روی آن گذاشت، انگار نمی­خواست هیچ موجودی نوشته­اش را بخواند!

بلند شد، بی­اختیار نگاهی به ساعت انداخت، مثل همیشه، عقربه­ها، 7:13:24  را نشان می­دادند.

 بطرف تخت خوابش رفت، دراز کشید و چشمانش را بست. در طول این سال­ها، این اولین شبی بود که بدون پتو، احساس سرما نمی­کرد.

صبح شده بود، با این که هیچکدام از درها و پنجره­ها باز نبود، باد سردی در خانه
 می­وزید!

ساعت 7:13:24  بود؛مرد آرام و سرد روی تخت خواب خوابیده بود، اما چشمانش بسته نبودند، پائین صندلی پتویی افتاده بود و کنار میز روی زمین تکه کاغذ کهنه­ای به چشم می­خورد، روی کاغذ   _ با خطی که در اولین نگاه به نظر می­رسید دستان نویسنده­اش به شدت می­لرزید ـ  نوشته شده بود:

 

« تف به این زندگی... »

                                                                                                                                                                                                                                                   

                                           

   «دی ـ 1382»

+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 84/09/29 و ساعت |