+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 85/01/07 و ساعت
|
سیب را که دید هوس کرد شیرینی آن را بچشد ولی نه ! نمی شد بدون شوهرش از هیچ شیرینی لذت ببرد!!! دستش را دراز کرد و سیب را چید و نشسته نصفش کرد نیمی برای او و نیمی برای شوهرش ! و بعد چشم در چشم هم سیب را ... که گاز زدند ، بیدار شد!!! انگشتان شو هرش لای موهایش جستجو می کرد ، نزدیکتر که شدند : دهان شوهرش بوی سیب می داد !!! + نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 85/01/07 و ساعت
|
یک داستان شصت کلمه ای!
در یک لحظه تمام شهر لرزید، بلا فاصله همه جا خاموش شد ، صدای جیغ مردم با صدای آژیرها در هم آمیخته بود وخانه ها که فرو میریخت ، انگار بر سرش پتک می زدند؛ کودکان زیر آوار مانده بودند و دیگر کسی بادکنکی هوا نمی کرد و او هم چنان ماتش برده بود که با صدای زنش از جا پرید:عزیزم صدای تلویزیون رو کم کن !!!
+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 85/01/07 و ساعت
|
حلقه را که در گوش دخترک انداخت زیباتر شد ! دختری زیبا با موهای خرمایی و چشم های سبز ظریف و شکننده مطمئنن با این یکی کلکسیون جا کلیدی هایش کامل می شد!!!
+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 85/01/04 و ساعت
|
|
|