پیر مرد مطمعن بود که دوازده گناه در زندگیش انجام داده است ! نه بیشتر و نه کمتر
دخترک را که دید ابروان پر پشتش را را مرتب کرد و با تمام وجود زل زد به چشم های
دخترک که از دور زیبا بود !
فکر کرد" این می تواند سیزدهمین عشق من باشدو شاید آخرین ... "
دختر از مقابل مرد گذشت و بی آنکه اعتنایی بکند دور شد!
پیرمرد آهی کشید و در حالی که به گناه سیزدهم ! فکر می کرد دور شد!
معلم این را گفت و پرسید :
گناه سیزدهم یا گناه نکرده ی سیزدهم؟







