هوا ايستاده است . مرد وسط پارک نشسته، روی صندلی که کنارش پنج صندلی ديگر، دوريک ميز سنگی محکم به زمين
چسبيده اند که حتا اگر طوفان هم بود تکان نمی خوردند. روی ميز صفحه ی شطرنجی حک شده است که معلوم نيست
مهره هايش کجايند؟
پکی به سيگارش ميزند و همچنان در دور دست ها خيره می ماند که نه افقی هست و نه...
نمیدانم چشم هايم چگونه بی اختيار به روی صفحه ی شطرنج کشيده ميشود اما حوصله ام مثل هميشه سر رفته است .
مرد يک مهره ی شطرنج که به نظر شاه می آيد از جيبش در می آورد و با دقت خاصی در خانه ی اول قرار ميدهد نفس
عميقی ميکشد، ناگهان صدای گريه ی کودکی سکوت را ميشکند!
«انگار خيالاتی شده ام»، اين را مرد می گويد و بعد در همان سمت حرکت ميکند.
همه ی وجودش ميلرزد باورش نميشود. گناه ، گناهی بزرگ آن هم مقابل چشمان مرد !
اما چرا دارد ميلرزد؟ او که در زندگی گناهان بزرگی ديده است و شايد وحشتناکتر از اين گناه را بارها انجام داده است .
پس
چرا اين بار دارد با تمام وجود ميلرزد؟!
« او...او...او.......ن اون که فََ فَ فقط یه بَ بَ بچه است!» مرد اين را گفت و چشم هایش را بست.
سياهی ، هوهوی باد و کودکی که دارد گناه ميکند.
روشنايی ، من ، او، صفحه ی شطرنجی که مهره ای در خانه ی ششم آن ايستاده است .
مرد مهره را آرام در جهت راست حرکت ميدهد ، ناگهان چشمانش به دختر زيبایی می افتد که دارد توی باغچه ی
حياتشان
گل ميچيند ، پيراهن ليمويی دخترک با موهای سياه بلند و صافی که تا شانه اش ريخته چهره ی معصومی به دخترک بخشيده
است و گل را که ميچيند زيباتر ميشود .
بعد آرام به سوی او می آيد ، روبرويم می ايستد ،گل را به طرفم ميگيرد و کودک برای اولين بار عاشق ميشود .
حس عجيبی پيدا کرده است ، دستش را که تازه اشک را از چشمان اش گرفته دراز ميکند و مهره ی شطرنجی را که در
خانه ی نهم بود برمی دارم و به راست می کشاند .
گناه ، گناه ، گناه و همین طور که جلو می رود گناه ها بزرگتر می شوند و همه ی آن ها را کودکی انجام می دهد
که هر روز
بزرگتر می شوم.
«مگه صد دفعه بهت نگفتم که چايی رو پر رنگ بريز » اين را پدر فرياد میزند و بعد سينی را پرت ميکند که همه ی ل
يوان ها
بشکنند و کودک و برادرش دارند می لرزند به خاطر چايی که دوست ندارند تلخ باشد . به خاطر مادر ، که دستش را روی
گونه ی سرخش گذاشته است که دارد ميسوزد و پدر ، که سيگارش دارد دود ميکند تا بچه ها خفه شوند.
مرد می لرزد و مهره ی شطرنج را به راست می کشد که ناگهان صدای قدم های دخترک می آيد . برميگردم که اگر نه ،
نفسم در سينه حبس ميشد . آری مرد بازهم عاشق شده است عاشق دختر مو خرمايی سبز چشمی که مرد را نميگذارد
" عشق هرگز نميميرد " را به پايان برساند و بعد مهره ی شطرنج هر خانه که به راست ميرود ، مرد عاشق تر ميشود
و آنقدر دختر را دوست دارد که نه ميپرستد که برایش ميميرد اما ...
به خانه ی بيست و دوم شطرنج که ميرسد ، احساس ميکند دارد خفه ميشود و بعد که سر بر ميگردانم از خيابان ماشين
عروسی رد ميشود با گل های زرد و مرد ميماند کنار دوستانش که آمده اند با سيگارهايی آتش زده و کاغذهايی که صفحه ی
شطرنج را پوشانده است و بعد ...
مرد تنها می ماند با شعرهايی که نميداند شاعرشان کيست و مهره ی شطرنجی که توی خانه ی بيست و دوم مانده است و
همه چيز را بو ميکشد :
گناه ، تاريکی ، فقر ، شکست ، عشق ، نه ، مرگ و ....
و چشم هايم را می بندم و سردم که می شود احساس تنهايی غريبی می کنم .مرد بلند می شود يقه ی پالتويش را
تا گوش ها می کشد و سيگاری می گيراند و اندکی خم می شود و عصا زنان دور می شوم.
باد که می وزد ، پيرمرد کلاهی ندارد که از سرش بيفتد، اما سربازی که در خانه ی شصت و چهار شطرنج ایستاده بود می افتد.