تبليغاتX
محاکمه
 

افتاده بود وسط فرشی که همه با کفش رویش راه می رفتند بی آنکه به چشم های سرخ پسر بچه ای فکر کنند که انگشت هایش بوی گوسفند می داد ! تبسم مرده ای بر لب هایش نقش بسته بود که حتا فاجعه بارتر از آن لبخندی بود که وقتی خار گل سرخی را که به او داده بودم توی انگشتش  - که بوی

VODKA می داد -  فرو رفت ! معلوم نبود که مرده است یا هنوز دارد ...

مطمئن بودم که دارد فکر میکند اما ذهنش آنقدر سرد بود که جرائت ورود نداشتم ، بی اختیار کنارش نشستم و دستهایم را به موهای خرمایی اش که کشیدم ، هنوز پس از سیزده سال دستم بوی تن گرگ میدهد.

+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 85/06/29 و ساعت |

 

امروز از آن روزهایی بود که هنوز بیدار نشده ذهنم پر بود از دغدغه ای که ماه هاست دارم و ...

نشست بارخوانی صد سال تنهایی مارکز که قرار است ( بود ) انجمن نویسندگان ماکو سی ام شهریور برگزار کند اما هنوز آقایان ارشاد مانده اند که مارکز سوسیالیست است یا کمونیست ! شاید هم میترسند با رئالیسم جادویی اش همه را جادو کند !

با این دغدغه آمدم که سری به محاکمه بزنم شاید کسی محا کمه ام کرده باشد !

وبلاگ را که باز کردم دو حکم جدید ثبت شده بود اولی مال یوسف علیخانی بود :

مهدی جان یه سر بیا تادانه

نظر دوم را نخوانده رفتم توی تادانه که چقدر خوشحالم دوباره متولد شده است .

که دیدم یوسف هر چقدر که دیگران بی مهری کرده اند به من لطف کرده !

پست را که کامل خواندم تازه یادم افتاد که حکم دومی هم بود، برگشتم ، که نوشته بود :

چکار کردی که این همه یوسف برات مایه می ذاره؟

رفتم و نشستم پای گفتار سبز ساسان والی زاده و برگ سبزی هم برایش نوشتم:

راستش خودم هم نمیدانم ! ولی یک چیز را خوب میدانم ، یوسف به من لطف دارد و من به او ارادت

همین

+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 85/06/28 و ساعت |
از سینما که بیرون آمد زورو توی ذهنش بود !
به خانه که رسید هنوز ذهنش پر از زورو بود .
بلند شد توی آشپزخانه که بود نفهمید چرا با چاقویی توی دستش z را نوشت
نادیا که از راه رسید جیغ کشید و گفت : "من نمی خام به خاطر من خودتو زجر بدی "

چشم های زورو ........
چشم های او .........
چشم های نادیا ................
+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 85/06/23 و ساعت |