همه که رفتند او هم خواست ... بلند که شد، سرش به سنگ خورد! افتاد.
همه جا تاریک بو د ، بوی سوختگی می آمد . سردش که شد احساس کرد
دو جفت چشم نگاهش می کنند.
کسی را نمی دید ،فقط چشم ها را حس می کرد ! در وجودش سوالی ریخته شد!
سوال مال خودش نبود ،کسی سوال کرده بود! کسی که نمیدیدش !
نفس عمیقی کشید... ریه هایش سوخت. نفهمید ! ترسید یا لجش گرفت ولی جواب نداد ،
شاید هم ... ولی به هر حال سکوت کرد.
بعد تنش لرزید ... بوی سوختگی هر لحظه بیشتر می شدو آن دو جفت چشم هم چنان نگاهش می کردند
و سوال ها پشت سر هم بر روحش می نشست .
ولی ، ولی او همچنان سکوت کرده بود . خدا ... ، دین ... ، پیامبر ... و سکوت ، سکوت ، سکوت ....
و هر چه سکوت می کرد سوال ها بیشتر می شد وهر چه سوال ها بیشتر می شد سکوتش ...
کمی بعد چشم ها دور شدند، گرمش شد ، بوی سوختگی آزارش میداد، احساس کرد در یک لحظه
چیزی خاکستر شد چیزی که قرابت عجیبی با او داشت . دارد.
چیزی نفهمید و بعد انگار به فضایی تنگ فرورفت.
بوی سوحتگی دیگر نمی آمد. نفس عمیقی کشید وبعد ته دلش خندید، به مردی که به مادرش گفت. گفته بود :
"خانم متاسفانه فرزند شما گنگ است . "








