تبليغاتX
محاکمه - سکوت

 

 

همه که رفتند او هم خواست ... بلند که شد، سرش به سنگ خورد! افتاد.

همه جا تاریک بو د ، بوی سوختگی می آمد . سردش که شد احساس کرد

دو جفت چشم نگاهش می کنند.

کسی را نمی دید ،فقط چشم ها را حس می کرد !  در وجودش سوالی ریخته شد!

 سوال مال خودش نبود ،کسی سوال کرده بود! کسی که نمیدیدش !

نفس عمیقی کشید... ریه هایش سوخت. نفهمید ! ترسید یا لجش گرفت ولی جواب نداد ،

 شاید هم ... ولی به هر حال سکوت کرد.

بعد تنش لرزید ... بوی سوختگی هر لحظه بیشتر می شدو آن دو جفت چشم هم چنان نگاهش می کردند

  و سوال ها پشت سر هم بر روحش می نشست .

ولی ، ولی او همچنان سکوت کرده بود . خدا ... ، دین ... ، پیامبر ... و سکوت ، سکوت ، سکوت ....

و هر چه سکوت می کرد سوال ها بیشتر می شد وهر چه سوال ها بیشتر می شد سکوتش ...

کمی بعد چشم ها دور شدند، گرمش شد ، بوی سوختگی آزارش میداد، احساس کرد در یک لحظه

چیزی خاکستر شد چیزی که قرابت عجیبی با او داشت . دارد.

چیزی نفهمید و بعد انگار به فضایی تنگ فرورفت.

بوی سوحتگی دیگر نمی آمد. نفس عمیقی کشید وبعد ته دلش خندید، به مردی که به مادرش گفت. گفته بود :

"خانم متاسفانه فرزند شما گنگ است . "

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 84/09/14 و ساعت |