در با صدای آزار دهنده ای باز شد و مردی که پالتوی تیره رنگی به تن داشت ، وارد خانه شد ، انگار در سرمای بیرون یخ زده بود ؛ معلوم نشد که چقدر جلوی در بیحرکت ماند .
هنوز هم میلرزید ، گویی خانه سردتر از بیرون بود؛ با سستی وصف ناپذیری پالتویش را درآورد ، به آشپزخانه رفت ، لیوانی را برداشت و از آب پر کرد ، لیوان به یکباره از دستش افتاد و خرد شد ! خرد شدن لیوان هیچ تغییری در حالات او ایجاد نکرد ، خم شد ، تکههای شیشه را برداشت و در سطل زباله انداخت، بی آنکه آب بخورد به اتاق رفت و پشت میز تحریر نشست.
روی میز، یک خودکار قدیمی به چشم میخورد و یک تکه کاغذ، كاغذ به قدری کهنه به نظر میرسید که این وهم را در انسان ایجاد میکرد که با گذاشتن قلم بر روی آن، از هم خواهد پاشید؛ کاغذ سپید بود و روی آن چیزی نوشته نشده بود، ولی نه، کاغذ سفید سفید هم نبود، در قسمت بالایی آن نقطهای وجود داشت، چنین به نظر میرسید که سالها پیش، شخصی خواسته چیزی روی آن بنویسد ولی منصرف شده، شاید هم ...
مرد با همان سردی و در حالی که دستانش به شدت میلرزید قلم را برداشت، خواست چیزی بنویسد ولی منصرف شد، دستان لرزانش را به موهای فر سفیدش- که لابهلای آنها موهای سیاهی هم به چشم میخوردـ کشید؛
دوباره سردش شده بود، برای یک لحظه احساس کرد که همهی وجودش لرزید، به نظرش رسید که سرما او را خواهد کشت، هر چند همیشه، حتا در روزهای داغ تابستان، آن سرما در خانهاش بود ولی اینبار سرما به مغز استخوانش میرسید، بلند شد و آرام به طرف تخت خوابش ـ که گوشهی اتاق بود ـ رفت؛ روی آن پتویی به طرز نامرتبی افتاده بود.
پتو را برداشت و به دور خودش پیچید و خواست به طرف میزش برگردد، ناگهان نگاهش به آینهی غبارآلودی ـ که به دیوار آویزان بود ـ دوخته شد. سعی کرد مثل همیشه بیتفاوت و بدون آنکه نگاهی به آینه بیاندازد از جلوی آن رد شود؛ اما نتوانست!
کنجکاوی کودکانهای او را به طرف آینه کشاند با دستش آینه را پاک کرد سپس چشمهایش را که بسته بود به آرامی گشود، چند دقیقه به تصویر تکیده و چشمان خستهاش که به شدت گود رفته بودند، نگاه کرد؛ این بار نیز هیچ تغییری در چهرهاش رخ نداد؛ فقط برای اولین بار در تمام طول این سالها، آهی کشید! برگشت، پشت میز نشست و دوباره قلم را به دست گرفت، خواست چیزی بنویسد ولی به یکباره گرمش شد!
فکر کرد، شاید، این شدت سرماست که او را به اشتباه انداخته؛ خودش را به درون پتو فرو کرد. اما نه! واقعاً گرمش شده بود، پتو را رها کرد، پتو زیر پایههای صندلی افتاد، ولی قلم همچنان در دستش بود.
به سرعت و با ولع خاصی چیز کوتاهی نوشت! کاغذ را برگرداند و قلم را روی آن گذاشت، انگار نمیخواست هیچ موجودی نوشتهاش را بخواند!
بلند شد، بیاختیار نگاهی به ساعت انداخت، مثل همیشه، عقربهها، 7:13:24 را نشان میدادند.
بطرف تخت خوابش رفت، دراز کشید و چشمانش را بست. در طول این سالها، این اولین شبی بود که بدون پتو، احساس سرما نمیکرد.
صبح شده بود، با این که هیچکدام از درها و پنجرهها باز نبود، باد سردی در خانه
میوزید!
ساعت 7:13:24 بود؛مرد آرام و سرد روی تخت خواب خوابیده بود، اما چشمانش بسته نبودند، پائین صندلی پتویی افتاده بود و کنار میز روی زمین تکه کاغذ کهنهای به چشم میخورد، روی کاغذ _ با خطی که در اولین نگاه به نظر میرسید دستان نویسندهاش به شدت میلرزید ـ نوشته شده بود:
« تف به این زندگی... »
«دی ـ 1382»








