صدای کشیدهای شنیده شد و بعد صورتش سوخت ! دستش را روی گونهاش گذاشت ، هاج و واج به اطراف نگاه میکرد ! فقط او بود و مادرش .
یقین کرد که مادرش این سیلی را به او زده ، مادری که آنقدر دوستش داشت! بیآنکه چیزی بگوید به سمت اتاقش دوید ! در را به روی خودش بست و پشت در که افتاد بغضش ترکید. آنقدر گریه کرد تا اشکهایش تمام شد !
بلند شد ، برای یک لحظه فراموشش شده بود که بخاطر چه چیزی گریه میکند !
به سراغ کمد رفت ، صندوقچهی عروسکهای کودکیش را برداشت ، عروسکها را زمین ریخت ، سپس جلوی آینه آمد ، دستش را درون آینه برد ، احساسش را کند و به زور درون صندوقچه کرد و در آن را قفل زد ، و رفت ، رفت تا آن را در غار تاریک گوشهی جنگل چال کند !
همین که میخواست از غار بیرون بیاید پایش به سنگی گیر کرد و زمین خورد ولی دردی حس نکرد. با خودش فکر کرد که چه زندگی خوبی ! و به خانه برگشت.
وارد خانه که شد ، سکوت داد میکشید. با نگاههایش ، مادر را جستجو میکرد، وارد اتاق مادر شد ، او را دید که روی زمین افتاده ، با خونسردی چندشآوری گوشش را روی سینهی مادر گذاشت هنوز کار میکرد ! اما نه مثل ساعت ! خواست او را بلند کند اما چیزی مانعاش میشد ! به هر زحمتی بود مادر را بالای تخت خواب کشاند ، کمی بعد مادر چشمهایش را به آرامی گشود و با صدای دردآلودی گفت : مرا ببخش، دخترم!
هیچ نگفت ! نمیدانست چرا این گونه شده ؟! خواست گریه کند ولی نتوانست ! شاید...
بلند شد و به سرعت به سمت جنگل دوید. وارد غار که شد منظرهی شگفتی دید !
تمام فضای غار پر بود از گلهای سرخی ، که هریک به بزرگی یک کف دست بود !
به سرعت زمین را کند و صندوقچه را بیرون آورد اما صندوقچه خالی بود !
بلند شد ، چند قدم برنداشته بود که برگشت؛ یک گل سرخ بزرگ کند و به سرعت به سمت خانه دوید .
خیلی زود به خانه رسید. میخواست گل را به مادر بدهد! اما پارچهی سفیدی که مادر را آسمانی کرده بود بین او و گل سرخ ـ که دیگر پژمرده شده بود ـ فاصله میانداخت .
مهدی جلیل زاده
« تیر 1383»







