تبليغاتX
محاکمه - دختری که احساسش را چال کرده بود !

 

     

 

             صدای کشیده­ای شنیده شد و بعد صورتش سوخت ! دستش را روی گونه­اش گذاشت ، هاج و واج به اطراف نگاه می­کرد ! فقط او بود و مادرش .

یقین کرد که مادرش این سیلی را به او زده ، مادری که آنقدر دوستش داشت! بی­آنکه چیزی بگوید به سمت اتاقش دوید ! در را به روی خودش بست و پشت در که افتاد بغضش ترکید. آنقدر گریه کرد تا اشک‌هایش تمام شد !

بلند شد ، برای یک لحظه فراموشش شده بود که بخاطر چه چیزی گریه می­کند !

به سراغ کمد رفت ، صندوقچه­ی عروسک‌های کودکیش را برداشت ، عروسک‌ها را زمین ریخت ، سپس جلوی آینه آمد ، دستش را درون آینه برد ، احساسش را کند و به زور درون صندوقچه کرد و در آن را قفل زد ، و رفت ، رفت تا آن را در غار تاریک گوشه­ی جنگل چال کند !

همین که می­خواست از غار بیرون بیاید پایش به سنگی گیر کرد و زمین خورد ولی دردی حس نکرد. با خودش فکر کرد که چه زندگی خوبی ! و به خانه برگشت.

وارد خانه که شد ، سکوت داد می­کشید. با نگاه‌هایش ، مادر را جستجو می­کرد، وارد اتاق مادر شد ، او را دید که روی زمین افتاده ، با خونسردی چندش­آوری گوشش را روی سینه­ی مادر گذاشت هنوز کار می­کرد ! اما نه مثل ساعت ! خواست او را بلند کند اما چیزی مانع­اش می­شد ! به هر زحمتی بود مادر را بالای تخت خواب کشاند ، کمی بعد مادر چشم­هایش را به آرامی گشود و با صدای دردآلودی گفت : مرا ببخش، دخترم!

هیچ نگفت ! نمی­دانست چرا این گونه شده ؟! خواست گریه کند ولی نتوانست ! شاید...

بلند شد و به سرعت به سمت جنگل دوید. وارد غار که شد منظره­ی شگفتی دید !

تمام فضای غار پر بود از گل­های سرخی ، که هریک به بزرگی یک کف دست بود !

به سرعت زمین را کند و صندوقچه را بیرون آورد اما صندوقچه خالی بود !

بلند شد ، چند قدم برنداشته بود که برگشت؛ یک گل سرخ بزرگ کند و به سرعت به سمت خانه دوید .

خیلی زود به خانه رسید. می­خواست گل را به مادر بدهد! اما پارچه­ی سفیدی که مادر را آسمانی کرده بود بین او و گل سرخ ـ که دیگر پژمرده شده بود ـ فاصله می­انداخت .

                                                                   مهدی جلیل زاده

                                                                        « تیر 1383»             

+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 84/09/29 و ساعت |