تبليغاتX
محاکمه - خیمه شب بازی

 

 سلام را که گفت صدایش می­لرزید ، من هم لرزیدم ، گفت : می­خواهم   ببینمت. گفتم : این وقت شب ، گفت: اگه می­شه . گفتم ؛ خیلی ضروریه. گفت ؛ نه نه، بمونه واسه فردا، گفتم : اگه ضروریه بیام ، راستش فکر کردم خبری شده !

گوشی را که گذاشتم ، دلم شور می­زد ، بلند شدم تا دم در رفتم و برگشتم ، نه پای رفتن داشتم و نه می­توانستم منتظر بمانم ؛

موسیقی که گوش می­دادم کمی آرام بودم ولی ذهنم، همچنان می­کاوید، چرا نمی­دانم !! در که زده شد نگاه‌هایم به سمت در اتاق برگشت و وقتی او را دیدم که در چارچوب در قاب شده همه­ی وجودم دلتنگی­های این یک ماه را فریاد زد ـ ولی حسن توی اتاق بود ـ روبوسی من با او خیلی رسمی شد.

نشست . چشم‌هایش خبری داشت و من ذهنم همچنان می­کاوید. از مرگ سخن گفت، و گفت، ای کاش ...

من می­خواستم در آغوشش بگیرم و بعد آنقدر بفشارمش تا این یک ماه دوری را ، جایی در وجودش دفن کنم !

بلند شد که برود ، گفتم من هم می­آیم ، در اتاق را که بستم به چشم هایش نگاه کردم ، برق همیشگی را نداشت . ذهنم همچنان می­کاوید!

در آغوشش گرفتن و باران شور اشک سخت بارید. انگار کردم برادرم را در آغوش گرفته­ام شاید چیزی فراتر از آن . فکر می­کردم ؛ به یک درخت ، به یک درخت بزرگ ، به یک مرد تکیه داده­ام ، مردی که زن دارد.

***

وقتی در آغوشم گرفت، احساس کردم غسل نکرده دارم نماز می­خوانم ، اشک‌هایش صورتم را خیس کرد ، محکم فشردمش ولی باز هم حس اینکه من نباید به او دست بزنم ، آزارم می­داد. گفتم : صداقتت ، نه گفتم دارم زجر می­کشم به خاطر صداقتت ، مثل همیشه فقط گوش می­داد ، انگار که یک مرد حرف می­زند ، مردی که زن دارد ولی من که زن نداشتم ، همین آزارم می­داد.

او فکر می­کرد ، نه ، من گفته بودم ، زن دارم .

گفتم : قصه­ی زندگی می­خواهی گوش کنی ؟!

گفت : قصه­ی زندگی دراز است.

گفتم : حتا اگر بگویم که من هیچوقت ازدواج نکرده­ام.

باورش نشد . ولی من باورم می­شد . دماغم دراز شده بود و شاخ‌هایم را حس می­کردم.

تلخ­ترین لبخندی را که بشر تا به حال زده ، چون غبار در چشم­هایش نشست و من نمی­دانم چرا خنده­ام گرفت! سرم که برگشت ، نقابم را درست کردم.

 داشت فکر می­کرد، حرف نمی­زد، نه، از آب می­گفت و از کف دست.

و من به این فکر می­کردم که او مرا نامرد می­داند. ولی من مرد بودم فقط زن نداشتم؛ همین.

***

صدای کف محکمی شنیده شد، یک نفر داشت به شدت دست می­زد همینکه برگشتم ببینمش، کسی نخ­ها را ول کرد و دو عروسک سیاه و سفید روی سن افتادند.

و بعد پرده­ها آرام کشیده شد.

                                                              فروردین ـ84                                                                                   

+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 84/09/29 و ساعت |