سلام را که گفت صدایش میلرزید ، من هم لرزیدم ، گفت : میخواهم ببینمت. گفتم : این وقت شب ، گفت: اگه میشه . گفتم ؛ خیلی ضروریه. گفت ؛ نه نه، بمونه واسه فردا، گفتم : اگه ضروریه بیام ، راستش فکر کردم خبری شده !
گوشی را که گذاشتم ، دلم شور میزد ، بلند شدم تا دم در رفتم و برگشتم ، نه پای رفتن داشتم و نه میتوانستم منتظر بمانم ؛
موسیقی که گوش میدادم کمی آرام بودم ولی ذهنم، همچنان میکاوید، چرا نمیدانم !! در که زده شد نگاههایم به سمت در اتاق برگشت و وقتی او را دیدم که در چارچوب در قاب شده همهی وجودم دلتنگیهای این یک ماه را فریاد زد ـ ولی حسن توی اتاق بود ـ روبوسی من با او خیلی رسمی شد.
نشست . چشمهایش خبری داشت و من ذهنم همچنان میکاوید. از مرگ سخن گفت، و گفت، ای کاش ...
من میخواستم در آغوشش بگیرم و بعد آنقدر بفشارمش تا این یک ماه دوری را ، جایی در وجودش دفن کنم !
بلند شد که برود ، گفتم من هم میآیم ، در اتاق را که بستم به چشم هایش نگاه کردم ، برق همیشگی را نداشت . ذهنم همچنان میکاوید!
در آغوشش گرفتن و باران شور اشک سخت بارید. انگار کردم برادرم را در آغوش گرفتهام شاید چیزی فراتر از آن . فکر میکردم ؛ به یک درخت ، به یک درخت بزرگ ، به یک مرد تکیه دادهام ، مردی که زن دارد.
***
وقتی در آغوشم گرفت، احساس کردم غسل نکرده دارم نماز میخوانم ، اشکهایش صورتم را خیس کرد ، محکم فشردمش ولی باز هم حس اینکه من نباید به او دست بزنم ، آزارم میداد. گفتم : صداقتت ، نه گفتم دارم زجر میکشم به خاطر صداقتت ، مثل همیشه فقط گوش میداد ، انگار که یک مرد حرف میزند ، مردی که زن دارد ولی من که زن نداشتم ، همین آزارم میداد.
او فکر میکرد ، نه ، من گفته بودم ، زن دارم .
گفتم : قصهی زندگی میخواهی گوش کنی ؟!
گفت : قصهی زندگی دراز است.
گفتم : حتا اگر بگویم که من هیچوقت ازدواج نکردهام.
باورش نشد . ولی من باورم میشد . دماغم دراز شده بود و شاخهایم را حس میکردم.
تلخترین لبخندی را که بشر تا به حال زده ، چون غبار در چشمهایش نشست و من نمیدانم چرا خندهام گرفت! سرم که برگشت ، نقابم را درست کردم.
داشت فکر میکرد، حرف نمیزد، نه، از آب میگفت و از کف دست.
و من به این فکر میکردم که او مرا نامرد میداند. ولی من مرد بودم فقط زن نداشتم؛ همین.
***
صدای کف محکمی شنیده شد، یک نفر داشت به شدت دست میزد همینکه برگشتم ببینمش، کسی نخها را ول کرد و دو عروسک سیاه و سفید روی سن افتادند.
و بعد پردهها آرام کشیده شد.
فروردین ـ84







