تبليغاتX
محاکمه - دفترچه ی خاطرات

فكر كرد که شاید فرمانده حضور او را در اتاق فراموش کرده باشد، بنابراین؛ خواست تکانی به خود بدهد یا سرفه ای کند، تا شاید فرمانده او را ببیند! اما نیرویی بازدارنده او را پشیمان کرد .

ناگهان ساعت شروع به نواختن کرد ، 1 ، 2 ، 3 و... ساعت 9 شد. فرمانده به محض اینکه دیگر صدایی نشنید روزنامه را پائین آورد و چهره ی گوشت آلود و همیشگی اش را به او نشان داد. نگاهش را از پشت عینک سیاه به او دوخت و روی چشمان او که هراس و نفرت از آنها می بارید ثابت کرد.

سرباز ، آرام و با تردید به میز نزدیک شد و برگه‌ي مرخصی را که در دستانش بود روی میز ، جلوی فرمانده گذاشت. فقط یک امضاء او را 4 ساعت به خودش نزدیک می کرد!

فرمانده نگاهی به برگه انداخت ، سپس از بالای عینک به سرباز خیره شد! خودکار فلزی را که به نظر گرانقیمت میرسید از جیبش بیرون آورد و برگه را امضا کرد ، سپس آن را روی میز به طرف سرباز پرت کرد.

                                                     ***

از در پادگان که خارج شد، احساس کرد می خواهد پرواز کند، و برگه ی خروج را در دستش محکم فشرد ، در جیبش گذاشت و راه افتاد.

اندکی بعد روی چمن های کنار رودخانه ای که از وسط شهر می گذشت ، لمیده بود.

پک عمیقی به سیگارش زد، این کار را چنان با ولع انجام میداد که گویی آخرین سیگار زندگیش است !

در رویاهایش غرق شده بود ، صدای جریان آب رودخانه گاهی او را از رویاهایش دور میکرد ولی او همچنان زندگیش را میساخت !

در میان افکارش غلت میزد که ناگهان صدای چرخهای اتومبیلی که به شدت ترمز کرد او را به خود آورد، سرش را که برگرداند دژبان پادگان را بالای سرش دید ، هنوز سیگارش را به لب داشت. با دیدن دژبان، سیگار در لبانش پژمرد و به زمین افتاد ولی هنوز دود می کرد.

بلند شد ، صدای خشن دژبان ـ که حرف های نیش دار میزد ـ در محیط پیچیده بود ، زیرچشمی به اطراف نگاه کرد ، چشمان زیادی او را می پائید، احساس کرد در فضایی تنگ و خفه کننده گرفتار شده است. جلوی دژبان آهسته به راه افتاد ، اما نه ! دژبان با فشردن مشتهایش در کمر و پهلوی او ، او را به جلو میراند.

کمی آن طرفتر داخل ماشین مردی با لباس نظامی دیده می شد که عینک سیاهی به چشم داشت.

می دانست که کشیدن سیگار با لباس نظامی جرم است ولی نمی دانست چرا ؟!

هنوز کنار ماشین نرسیده بود که اشاره ای از پشت عینک سیاه باعث شد تا دژبان ، وحشیانه ، جیب های سرباز را خالی کند.

چند نخ سیگار ، یک فندک چخماقی ، چند اسکناس مچاله شده ، یک خودکار سیاه ، یک برگهی مرخصی مچاله شده و دفترچه ی خاطرات کوچکی که بر روی آن گل سرخ زیبایی کشیده شده بود. این ها همه ی دارایی یک سرباز بود !

داشت بدون هیچ مقاومتی دستانش را به دستبند می سپرد ولی مردی که درون ماشین با عینک سیاه و لباس نظامی نشسته بود ، سیلی محکمی به گوشش نواخت و بعد ، دژبان از حرکات چشمان مرد فهمید که باید انگشتر سرباز را درآورد ، به طرز وحشیانه ای این کار را انجام داد ، دستبند را بست ، در پشت اتومبیل را باز کرد و سرباز را به داخل ماشین هل داد و سپس خودش سوار شد.

اتومبیل در حالی که مردی با عینک سیاه و لباس نظامی داخل آن نشسته بود و سیگار برگی را روشن می کرد به سرعت دور شد.

                                                       ***

پیرمرد آهی کشید، و دفترچه ی خاطراتش را بست و در حالی که سیگاری آتش میزد آخرین جمله ی او آن را در وجودش فریاد زد :

« ای کاش من یک انسان بودم ... »

        « مرداد 1383»

+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 84/09/29 و ساعت |